عکس از گوگل

صدای لعنتی زنگ ساعت که دیگه آهنگ هاش شده سوهان روح مثل همیشه ساعت 6:00 بامداد یکی از روزهای سرد و طاقت فرسای ادمونتون به صدا درمیاد. چرخی در رختخواب میخورم و سعی میکنم خودم را از تخت خواب جدا کنم. هر چه سعی میکنم فایده ای نداره.آرزو میکنم کاش امروز در خانه استراحت میکردم و بیشتر میخوابیدم ، اما چه فایده که هیچ چاره ای نیست. باز هم صبر میکنم تا زنگ دوم ساعت به صدا در بیاد. خوب اختلاف 5 دقیقه بین دو زنگ میتونه یک رویای بینظیر رو رقم بزنه. به هر جون کندنی هست خودم رو از روی رختخواب پایین میکشم و به سمت آشپزخانه میرم. کتری را آماده میکنم و شروع به جمع و جور کردن کیف غذای ناهار میشم. کتری جوش و میاد و چایی رو آماده میکنم. اصلا" میلی به خوردن صبحانه ندارم. خودمو آماده میکنم  و داخل ماگ چایی میریزم ، لباس های سنگین و پروزن این فصل ادمونتون رو به تن میکنم. با امید اینکه امروز روز آخر قبل از تعطیلات سال نو هست از خونه بیرون میزنم.

عکس از گوگل

با سرعت و دوان دوان خودمو به ایستگاه اتوبوس میرسونم. دیگه تقریبا" مژه های چشمام یخ زده و دیگه دستام از سرما حسی نداره... پس چرا این اتوبوس لعنتی نمیاد؟ دست میکنم داخل کیف و دستکش دوم را در میارم و روی دستکش اول میپوشم ،حس خوبی پیدا میکنم. هوا تاریک هست و هنوز از خورشید صبحگاهی خبری نیست ، آخه میدونید خورشید صبحگاهی در ادمونتون از مردم این شهر بیشتر میخوابه. باید منتظر اتوبوس باشم. اتوبوس با راننده ای شبیه بابانوئل میرسه و با اون کلاه قرمزش بهت میگه " صبح بخیر". مثل همیشه دنبال صندلی مخصوصی میگردی که بخاری زیرش به خوبی گرمت کنه. اما ظاهرا" قبلا" توسط شخصی اشغال شده. میری گوشه ای از اتوبوس میشینی و روزنامه روز رو باز میکنی. اولین قسمتی که باید همیشه دیده بشه طالع روز هست. " مراقب باش امروز ممکنه اطرافیانت بخوان تو رو آزمایش کنن و تو باید یک کمی صبور باشی و بهشون نشون بدی که از پس کارات برمیای" توی دلت میگی خدا بخیر کنه.

عکس از گوگل

خوب مثل همیشه یک ربع زودتر میرسی سر کار و به رئیست که دیگه به خاطر این تعطیلی سر از پا نمیشناسه صبح بخیر میگی. اونم میگه " مثل همیشه یک ربع زود اومدی و میخنده" و من هم مثل میگم " مثل همیشه من زود اومدم" خلاصه خودت رو آماده میکنی و پشت میزت میشینی و کامپیوتر رو روشن میکنی. همکارت از راه میرسه با ده دقیقه تاخیر ، مثل همیشه و رئیس هم چیزی بهش نمیگه ، مثل همیشه. بارها پیش خودم گفتم اگر من هم دیر بیام همینطور برخورد میکنه؟ ...فکر نکنم!!! خلاصه هنوز جرعه ای از چای را سر نکشیدی میبنی رئیس اومده سر میزت و میگه هی شماها کریستمس رو جشن نمیگیرید. درسته؟ خوب با این حال خستگی سری تکون میدم و پیش خودم میگم ای بابا حال و حوصله بحث ندارم چیکار کنم که یکهو خودش میگه من یادم میاد شما ها روز اول بهار رو جشن میگیرید درسته؟ و من هم میگم آره بابا خوب کریستمس رو هم دوست دارم و به بقیه افرادی که این عید رو جشن میگیرن احترام میذارم. یکهو میگه خیلی خوبه و خلاصه از سر میز بر میگرده تو اتاقش.

عکس از گوگل

همکارت میرسه و میگه کار دیروز که انجام دادیم هنوز نصف کاره هست و شروع به عذرخواهی میکنه که ببخشید دیروز هم من نتونستم کمکت کنم ولی امروز حتمان کمکت میکنم. آخه میدونین این بنده خدا خیلی دوست داره حرف بزنه. هر جا میره یک کاری انجام بده به جای انجام کار در 10 دقیقه 30 دقیقه وقت میذاره و 20 دقیقه دیگه رو فقط حرف میزنه. خلاصه که روز قبل و خستگیش باعث شده بود من روز سختی رو شروع کنم. به اتفاق همکارت میری که کار نصفه دیروز رو تمام کنی که می بینی میگه من باید برم پیش فلانی دیروز تماس گرفته گفته من کارش رو انجام بدم. توی دلت میگی خوب اینم از امروز بازهم تنها و تنها همکار محترم هم با قهوه در محلی در حال گپ زدن با دیگری.

عکس از گوگل

در حال انجام کاری که یکهو رئیس سر میرسه و میگه همکارت کجاست؟ میگی نمیدونم گفت میرم دفتر فلانی .. رئیس هم بر میگرده و با دفاع خاصی میگی این بنده خدا رو هم ولش نمیکنن از بس کارش رو بلده. میپرسه تنهایی مشکلی نداری؟ و من پیش خودم میگم حالا اگر هم داشته باشم تو می ایستی انجام بدی؟

میگم نه و اون میره خوب ظاهرا" گپ 30 دقیقه ای به 3 ساعت تبدیل میشه و هیچ خبری از همکار نیست. کار تمام شده و رئیس باز سر میرسه و میگه پس فلانی ؟ پیش خودم میگم دیگه هر چی میخواد بشه بشه میگم ول کرده رفته 3 ساعته. هنوز نگفته میگه خوب طوری نیست روز آخر سال هست و من مشکلی ندارم. پیش خودت میگی خوب این هم از این حالا اگر من هم ول کرده بودم همینو میگفت؟

عکس از گوگل

خوب کار تمام شده و با خیال راحت میوه را از تو کیفت برمیداری که بری برای یک استراحت نیم ساعته که رئیس باز سر میرسه میگه من میخوام برم و باید همین الان باهات جلسه خصوصی داشته باشم. میگم وقت استراحتم هست.... میگه اشکالی نداره بعد از جلسه برو. توی دلت دیگه دارن رخت میشورن. رئیس شروع میکنه که من میخوام ازت تشکر کنم به خاطر همه زحمت هایی که اینجا کشیدی و شروع میکنه تعریف کردن که واقعا" به کارت وارد هستی و من خیلی بهت افتخار میکنم. با تعجب میپرسم همین میگه نه تو همیشه پروژه های چند روزه رو در چند ساعت انجام میدی و این خیلی سیستم ما رو پیشرفت داده. نفس راحتی پائین میره و میگی خواهش میکنم. اون هم مثل همیشه با زیرکی شروع میکنه که خوب حالا تو نظر بده و مشکلات کاری رو توضیح بده که من میخوام یک جمع بندی سالانه داشته باشم. قلم رو بدست میگیره و دفترش رو باز میکنه.

عکس از گوگل

خوب من هم برگه ای از جیبم در میارم و شروع میکنم به مطالعه. رئیس میگه مثل همیشه مرتب و منظم تمام نظراتش رو داخل یک برگه نوشتهو شروع میکنه دوباره به تعریف و تمجید که من برای همین بهت افتخار میکنم.

اما خبر نداره که این یکی مثل سال های قبلی نیست. شروع میکنم به تشکر و قدردانی از زحمات مدیر و گلایه از همکار و همکاران مرتبط. رئیس جا میخوره و با استناد به نتایج کاری که من بهش به صورت آنلاین نشون دادم قانع میشه که بیشتر فعالیت ها فقط و فقط توسط من انجام شده و دیگران فقط کارهای روزمره را انجام دادند که خوب جای موفقیت و پیشرفت نبوده است.

نکات رو یادداشت میکنه و با سر تکان دادن شروع به تشکر میکنه برای گزارش خیلی خوب من.

من رو بغل میکنه و تیریک سال نو میگه و برام آرزوی تعطیلات خوب میکنه و خداحافظی میکنه. با یک نفس راحت میری که استراحتت رو انجام بدی سرو کله همکار میرسه که داره میپرسه کجا؟ میگم وقت استراحتم هست و اون با ناراحتی میگه من میخواستم برم استراحت .... و من هم دیگه بدون خجالت میگم من جلسه داشتم با رئیس و باید الان برم... خلاصه که اولین باری که جلوی همکارت در میای و بدون تعارف حرف میزنی ، طرف رو نگران میکنه. از استراحت که بر میگردم و میشنیم پشت میزم که یکهو سر میرسه و میگه چیزی شده ؟ میگم یک کم خسته هستم. می پرسه بگو اگر کاری مونده انجام بدم میگم کار؟؟ و میخندم... میگه چرا میخندی؟ میگم کار خیلی وقته تموم شده ولی لطف کن اسمت رو از زیر این پروژه بردار چون رئیس فکر میکنه تو هم کمک کردی. چشماش گرد میشه و میگه مثل اینکه امروز رو مود خوبی نیستی؟ میگم چرا اتفاقا" خیلی خوب و خوشحالم که یک هفته استراحت میکنم و کیفم رو برمیدارم و میگم تعطیلات خوبی داشته باشی و خداحافظی میکنم.

توی راه با خودم کلنجار میرم که نباید این کار رو میکردی. ولی بالاخره خودم رو راضی کردم که کار درستی انجام دادم تا درسی بشه برای سال جدید و ادامه همکاری.

اتوبوس از راه میرسه و من سوار میشم. با تعجب می بینی که صندلی مورد نظر با بخاری دلچسب برای من خالی مونده. خودم رو روی صندلی رها میکنم و چشم هام رو میبندم. رویایی از روزهای اول آمدن به کانادا از جلوی چشمانم میگذرد. روزهای اولی که با هر نکته کوچکی  به جوش میامدم و سعی بر دعوا کردن با دیگران داشتم. روحیه ای شکسته از تنش های موجود در جامعه ایران که مردمی پرخاش گر را تربیت میکند. چقدر تمرین کردم و خودم را آرام کردم بقدری که دیگر محیط کار را هم تحت تاثیر قرار داده و من با کوتاه آمدن و سخن نگفتن و فقط کار انجام دادن هتل چند ستاره ای را تحویل همکارانم داده ام. ولی به ناگاه تمام وقایع روز جلوی چشمانم میگذرد و آرامشی عجیب من را فرا میگیرد.

با ضربه محکمی سرم به شیشه اتوبوس برخورد میکند و از رویای زیبا بیدار میشوم. وقت پیاده شدن است....