دوست دارم این مطلب را با چند سوال شروع کنم:

در زمان گفتگو با دوست خود آیا سعی میکنید به خوبی به حرف های طرف مقابل گوش بدهید؟

آیا با آغاز کلام دوست تان موضوع را سریع در ذهن خود بازسازی کرده و در حال حلاجی بدون آنکه به طرف مقابل گوش دهید جملات خود را به ترتیب کرده و شروع به گفتمان میکنید؟

آیا تا به حال به مشکل مطرح شده از طرف دوستتان به خوبی گوش کرده اید و بی آنکه مشکلات خود را با رنگی عمیق تر برای دوستتان بازگو کنید، فقط به دلداری طرف مقابل خود پرداخته اید؟

آیا کلا" شما شنونده خوبی هستید؟

آیا مشکلات شما تنها مشکلات موجود و وحشتناک در روی کره زمین هست؟

آیا برای دلداری به دوست خود زندگی و مشکلات خود را به او انتقال میدهید تا نه تنها بار او را سبک کنید ، بلکه او را از کرده خود پشیمان میکنید؟

 

فکر میکنم تعداد زیادی از شما خوانندگان خواهند گفت که نه من شنونده خوبی هستم و برای همین همیشه دوستانم برای درد و دل پیش من می آیند. بگذارید یک محاوره را برای شما مطرح کنم بعد پاسخ سوالات بالا را در ذهن خود مرور کنید:

الو سلام ، خوبی

نه بابا چه سلامی چه علیکی اصلا" حالم خوب نیست ( دوستی که اصلا" حالش خوب نیست و نیاز به دلداری داره)

وا !! چی شده بگو ببینم؟ ( حس کنجکاوی همیشگی گل میکنه برای باز کردن مطلب)

هیچی ولش کن اصلا" حوصله ندارم

نه بگو پس دوستی به چه دردی میخوره بگو گوش میدم( اصرار و دادن اطمینان به طرف مقابل برای شنیدن حرفاش)

هیچی از وقتی رسیدیم کانادا همینجور داره برامون میباره، همش دردسر و مشکل ، خیلی دیگه داره سخت میشه، رفتم مصاحبه باز رد شدم ، تا حالا 100 تا شغل درخواست کردم دو تا مصاحبه گرفتم هر دو تا را هم رد شدم، دیگه نمیدونم چیکار کنم داره پولمون تموم میشه ( دوست با این جملات شروع به حرف زدن میکنه و احساس بهتری پیدا میکنه)

(اما هنوز دقیقه ای نگذشته که دست به کار شده و حرف دوست  قطع میشود و با جملاتی که شبیه جملات اون هست کار  ادامه داده میشود)ببین گوش بده ببین بهت چی میگم ، ما وقتی رسیدیم کانادا برو خدا رو شکر کن هیچکس مشکلات ما رو نداشت ، تو به اینا میگی مشکل؟ پس اگه جای من بودی خودتو میکشتی!!! سختی ها رو من کشیدیم نه تو، تو 100 تا رزومه دادی من 400 تا دادم تو دو تا مصاحبه گرفتی و رد شدی من 20 تا رد شدم، وای نمیدونی پولمون تموم شد به بدبختی و فلاکت زنگ زدم ایران خونمونو فروختیم همشو انتقال دادیم کانادا و چند ماهه خوردیم.( حسابی آب و روغن را هم با دوز بالا خرج دوست بیچاره می شود و به جای آرامش حال طرف مقابل هم بدتر میشود)

خوب دیگه چه مشکلی داری؟ بگو گوش میدم

و دوست نه تنها از این مکالمه سبک نشده بلکه آرام و قرارش را هم از دست میده و با تشکری تلفن را قطه میکنه ( البته من زود داستان را تموم کردم وگر نه به همین شکل چند تا جمله از این طرف و جواب قاطع و غلیظتر از طرف دیگه ادامه پیدا میکنه)

خوب حالا میتونید جواب سوالات اول مطلب را در ذهن خود مرور کنید. فکر میکنم به سختی بشه گفت که شنونده خوب خیلی به ندرت وجود دارد.

جند وقت پیش در کتابخانه مرکزی شهر روی میزی مشغول مطالعه بودم که شخصی با نگاهی مضطرب آنطرف میز روبروی من نشست. من با لبخندی به او سلام کردم و او هم به ناگاه لب به گفتگو باز کرد، بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که هر دو ایرانی هستیم و من ازش پرسیدم چرا مضطربی؟ و او داستان مهاجرتش را برای من تعریف کرد. گویا کسی را به غیر از یک دوست در این شهر نداشته که این دوست هم شنونده خوبی برای این شخص نبوده و به قول این مهاجر تمام گفتگوها به شکل بالا بین آنها رد و بدل شده به اضافه یک مورد دیگر که برای من جالب بود و برای شما تعریف میکنم:

دوست این مهاجر بعد از اینکه متوجه میشود که پول همراه ایشان رو به اتمام هست هر چند صباجی تماسی میگرفته و مشکلات مالی (حقیقی و یا غیر حقیقی ) خودش را به این مهاجر نیز انتقال میداده است و این تماسها اثر بسیار نامطلوبی را بر روی این شخص گذاشته بود و با اینکار راه تقاضای کمک مالی این مهاجر را هم مسدود میکند. به گفته این مهاجر دوست ایشان با 3 خودرو و منزل شخصی و کار فول تایم دو نفری کمی با عقل جور در نمیاد که بخواد چنین مشکلات مالی داشته باشه. متاسفانه در یک مورد هم از ایشان پول دستی قرض میکند و یکماه بعد پس می دهد. بعد از یکساعتی که ایشان خوب درد و دل کرد ، سوال کردم که چه مشکلی در حال حاضر داره اذیتش میکنه؟ اون پاسخ داد که نمیتونه کار پیدا کنه و تمام مراحل بعد از مهاجرت را به توصیه همین دوست انجام داده است. و مسئله جالب اینجاست که این دوست این شخص را در گرانترین مغازه های شهر برده و تمام منزل اجاره ایشان را با وسایل گرانقیمت پر شده است. با خنده ای به من برگشت و گفت وقتی کار ندارم و زندگیم معلوم نیست آخه مبل و صندلی و ظرف و ظروف پذیرایی میخواهم چیکار؟

آهی کشیدم و ازش پرسیدم که کلاسهای رزومه نویسی را رفته و با تعجب شنیدم که خیر!!! دوست ایشان توصیه کردند که این دوره ها بدرد نمیخوره و من خودم بهت میگم که به چه شکل روزمه ات را آماده کنی!!

باز هم آهی کشیدم و ازش خواستم که قراری بگذاریم و من این شخص را به مراکزی که در زمینه کاریابی و رزومه نویسی فعالیت دارند معرفی کنم. بعد از چندین ماه این شخص مهاجر به ایتدای راه رسیده است!!چرا؟ آیا مگر غیر از این است که کمی "من بودن" را کنار بگذاریم و اگر هم قرار هست به کسی کمکی کنیم کمک اطلاعاتی کنیم. چرا باید سعی کنیم که شنونده نباشیم؟ چار باید فقط هرچه از نظر خودمان صحیح است را به دیگران انقال دهیم؟ آیا وقت آن نرسیده است که دوستی های خودمان را با شنیدن خوب و دادن اطلاعات هر اندازه کم ، انجام دهیم؟

در دوره های کارایابی شرکت کرد و چند قرار دیگر در کتابخانه با این مهاجر گذاشتم و با او سوالات مصاحبه را تمرین کردم.

هفته پیش با من تماس گرفت و گفت که کار پیدا کرده است.

خدا را شکر که مهاجری دیگر از استرس و ترس از مشکلات بعد از مهاجرت تا حدودی خارج شد.

دوستان قول بدهیم که بشنویم و بعد از شنیدن کامل ، اطلاعاتی هر چند کم از موسسات و مراکز و ... در اختیار دوستان خود قرار دهیم تا بتوانند مسیر خود را بزودی پیدا کنند.

قول دهیم یک دوست تازه وارد را مجبور به خرید وسایل کامل و گرانقیمت زندگی نکنیم.

قول دهیم دوست باشیم یک دوست واقعی نه دوستی که در بدترین شرایط روحی باعث ناآرامی بیشتر اوضاع شویم.

در سمت راست به مطالب این وبلاگ رای دهید